ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ


ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ

ای کاروانيان 

آيا غريبه ای را در شوره زار تنهايی نديده ايد ! ...

او از جاده قلب من سفر کرد و ديگر برنگشت ....

 

♥ شنبه 08 مهر 1391 ♥ 23:16 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)

کشتی قلبم گرانبها ترين کالا های غم و غصه را

بار زد و لنگر جدايی را از اعماق قلبم بيرون کشيد

اما رودخانه چشمانم خشکيده بود زيرا

آبش را در لحظه لنگر کشيدن کشتی تمام کرده بود ...

 

♥ شنبه 08 مهر 1391 ♥ 23:06 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(2)

چگونه پيچک غم , ارغوان شادی را ,

به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست !

چگونه کم کم زنگار نااميدی ها ,

جلای آيينه شور و شوق را برده ست .

لبان ما , ديری است ,

به هم فشرده چو نيلوفران نشکفته ست .

چنان به زندگی بی نشاط خو کرديم ؛

که نقش روشن لبخند يادمان رفته ست !

 

فريدون مشيری

 

♥ سه‌شنبه 04 مهر 1391 ♥ 23:09 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(1)

در كلاس روزگار
درسهاي گونه‌گونه هست
درس دست‌يافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن

درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن

در كنار اين معلمان و درس‌ها
در كنار نمره‌هاي صفر و نمره‌هاي بيست
يك معلّم بزرگ نيز
در تمام لحظه‌ها ، تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست

نام اوست : مرگ
و آنچه را كه درس مي‌دهد
« زندگي »ست

 

♥ شنبه 01 مهر 1391 ♥ 13:51 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)

معبودم : هنگامی که زندگيم به شب های تيره وتار شباهت داشت , زمانی که مرگ را از دريچه ديدگانم به خود نزديک می يافتم , عشق تو در آسمان تيره و ظلمانی وجودم طلوع کرد و در افق مقدس عشق تو زندگی از دست رفته ام را بازيافتم .

وجود تو و نگاه تو هر کدام رشته عمر مرا به دست گرفته و حلاوت و شيرينی به زندگيم بخشيدند قلب و جان من , ديده و روح من به آرزوی تو زنده خواهد ماند

 

 

♥ شنبه 01 مهر 1391 ♥ 13:46 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)

زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند ,

شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند ,

ابر بی باران اندوهم ,

خار خشک سينه کوهم ,

سال ها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم ,

نغمه پرداز جمال و عشق بودم

                                                     آه...

حاليا , خاموش خاموشم ,

يار از خاطر فراموشم !

                         

فريدون مشيری

 

♥ پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ♥ 20:59 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(3)

او بود ...

کسی که يک لحظه بی من برايش دردناک ترين ساعات بود .

آری او بود , که تا آخرين لحظات که در کنارم ايستاده بود به من عشق می ورزيد , لب به شکوه گشوده بود .  می پنداشتم به حرف های من به تمسخر جواب می دهد , اما اقرار می کنم اشتباه فکر می کردم او هنوز مرا دوست می داشت . تا آخرين لحظه ای که از کنارم می رفت خنده بر لبانش حاکم و قلب مرا در ميان دست های بی رحمش می فشرد و می رفت ...

و حال چند روزيست که بی او , انسان مرده ای هستم ...

 

♥ شنبه 11 شهریور 1391 ♥ 23:49 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(2)

آخرين اميد , آخرين منزل عشق جايی که ديگر از شور و هيجان روز اثری نيست . نشانه ای از سنگدلی اهريمن شب که عاقبت فرشته روز در جنگ با اهريمن شب مغلوب می شود و سياهی بر سپيدی غلبه می کند و در اين ميان ستارگان شب جلوه گر می شوند تا بر دل عشاق سوخته دل مرحم گزارند اما کم کم جنگ پايان می گيرد و سياهی سلطان سنگدل همه جا را تحت تسلط خود درمی آورد .

پرندگان کوچک به لانه ها بازمی گردند , آنها به سپيدی می انديشند . به سپيدی روی آفتاب , چون آفتاب مظهر عشق است .

ولی باز هم نگاهم به نقطه ای دوردست به آن درختی که روزی ميعادگاه عشق بود دوخته شده است . صدای تو در گوشم زنگ می زند که مرا صدا می کردی . آيا به ياد می آوری ؟

آن وقت که صدای آن پرنده کوچک و زرد رنگ را از فراق دلدارش به جان آمده بود . و تو گفتی اگر قدرت داشتم به او می گفتم شکوه مکن اين است سزای عاشقی که ندانسته در دام های دلدار بی وفا گرفتار شده است . بر خيز و برو , بيهوده اشک نريز . اکنون به من بگو آيا من هم بيهوده به دام عشق تو گرفتار شدم . اگر چنين است من نيز ديگر نخواهم گريست فقط عشق تو را چون خاطره ای در دل نگاه خواهم داشت ...

 

♥ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ♥ 13:28 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)

قلب آسمان گرفته غروب است ...

خورشيد کجاست ؟

يادم آمد که او برای تشييع جنازه انسانی پاک به گورستان زمين رفته است ...

 

♥ سه‌شنبه 31 مرداد 1391 ♥ 21:43 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)

اميد من ...

در اين تيرگی شب کنار شعله سوزان شمع , به ياد تو بيدار نشسته ام .

نمی دانم به خواب رفته ای يا با فکر و انديشه چون من می جنگی .

ديدگان آبی رنگت را پرده ای در پس خود مخفی داشته

 و پاسداران سياه جامه پلک ها روی هم آرميده اند .

غافل از اينکه من در کنار اين شمع به ياد آنم که چرا با بی رحمی و سنگدلی مرا ترک کردی

و آخرين نگاهت چنان بر پيکرم آتش زد که ساعت ها بلکه روزها در انديشه ام .......

 


 

♥ سه‌شنبه 31 مرداد 1391 ♥ 21:20 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(2)


طراح : صـ♥ـدفــ


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید