ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ
ای کاروانيان آيا غريبه ای را در شوره زار تنهايی نديده ايد ! ... او از جاده قلب من سفر کرد و ديگر برنگشت ....
کشتی قلبم گرانبها ترين کالا های غم و غصه را بار زد و لنگر جدايی را از اعماق قلبم بيرون کشيد اما رودخانه چشمانم خشکيده بود زيرا آبش را در لحظه لنگر کشيدن کشتی تمام کرده بود ...
چگونه پيچک غم , ارغوان شادی را , به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست ! چگونه کم کم زنگار نااميدی ها , جلای آيينه شور و شوق را برده ست . لبان ما , ديری است , به هم فشرده چو نيلوفران نشکفته ست . چنان به زندگی بی نشاط خو کرديم ؛ که نقش روشن لبخند يادمان رفته ست ! فريدون مشيری در كلاس روزگار معبودم : هنگامی که زندگيم به شب های تيره وتار شباهت داشت , زمانی که مرگ را از دريچه ديدگانم به خود نزديک می يافتم , عشق تو در آسمان تيره و ظلمانی وجودم طلوع کرد و در افق مقدس عشق تو زندگی از دست رفته ام را بازيافتم . وجود تو و نگاه تو هر کدام رشته عمر مرا به دست گرفته و حلاوت و شيرينی به زندگيم بخشيدند قلب و جان من , ديده و روح من به آرزوی تو زنده خواهد ماند
زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند , شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند , ابر بی باران اندوهم , خار خشک سينه کوهم , سال ها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم , نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه... حاليا , خاموش خاموشم , يار از خاطر فراموشم ! فريدون مشيری
او بود ... کسی که يک لحظه بی من برايش دردناک ترين ساعات بود . آری او بود , که تا آخرين لحظات که در کنارم ايستاده بود به من عشق می ورزيد , لب به شکوه گشوده بود . می پنداشتم به حرف های من به تمسخر جواب می دهد , اما اقرار می کنم اشتباه فکر می کردم او هنوز مرا دوست می داشت . تا آخرين لحظه ای که از کنارم می رفت خنده بر لبانش حاکم و قلب مرا در ميان دست های بی رحمش می فشرد و می رفت ... و حال چند روزيست که بی او , انسان مرده ای هستم ...
آخرين اميد , آخرين منزل عشق جايی که ديگر از شور و هيجان روز اثری نيست . نشانه ای از سنگدلی اهريمن شب که عاقبت فرشته روز در جنگ با اهريمن شب مغلوب می شود و سياهی بر سپيدی غلبه می کند و در اين ميان ستارگان شب جلوه گر می شوند تا بر دل عشاق سوخته دل مرحم گزارند اما کم کم جنگ پايان می گيرد و سياهی سلطان سنگدل همه جا را تحت تسلط خود درمی آورد . پرندگان کوچک به لانه ها بازمی گردند , آنها به سپيدی می انديشند . به سپيدی روی آفتاب , چون آفتاب مظهر عشق است . ولی باز هم نگاهم به نقطه ای دوردست به آن درختی که روزی ميعادگاه عشق بود دوخته شده است . صدای تو در گوشم زنگ می زند که مرا صدا می کردی . آيا به ياد می آوری ؟ آن وقت که صدای آن پرنده کوچک و زرد رنگ را از فراق دلدارش به جان آمده بود . و تو گفتی اگر قدرت داشتم به او می گفتم شکوه مکن اين است سزای عاشقی که ندانسته در دام های دلدار بی وفا گرفتار شده است . بر خيز و برو , بيهوده اشک نريز . اکنون به من بگو آيا من هم بيهوده به دام عشق تو گرفتار شدم . اگر چنين است من نيز ديگر نخواهم گريست فقط عشق تو را چون خاطره ای در دل نگاه خواهم داشت ...
قلب آسمان گرفته غروب است ... خورشيد کجاست ؟ يادم آمد که او برای تشييع جنازه انسانی پاک به گورستان زمين رفته است ... اميد من ... در اين تيرگی شب کنار شعله سوزان شمع , به ياد تو بيدار نشسته ام . نمی دانم به خواب رفته ای يا با فکر و انديشه چون من می جنگی . ديدگان آبی رنگت را پرده ای در پس خود مخفی داشته و پاسداران سياه جامه پلک ها روی هم آرميده اند . غافل از اينکه من در کنار اين شمع به ياد آنم که چرا با بی رحمی و سنگدلی مرا ترک کردی و آخرين نگاهت چنان بر پيکرم آتش زد که ساعت ها بلکه روزها در انديشه ام ....... 
ارسال نظر(0)

ارسال نظر(2)

ارسال نظر(1)
درسهاي گونهگونه هست
درس دستيافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمرههاي صفر و نمرههاي بيست
يك معلّم بزرگ نيز
در تمام لحظهها ، تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست : مرگ
و آنچه را كه درس ميدهد
« زندگي »ست 
ارسال نظر(0)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(3)

ارسال نظر(2)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(2)
| طراح : صـ♥ـدفــ |
