ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ
چه تلخ محاکمه می شود زمستان که برای جان دادن به درخت خود جان می دهد و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چيز به اسم بهار تمام می شود ..... يکی بپرس , که از زندگی چه می دانيم ؟ نفس کشيدن آيا نشان زيستن است ؟ خموش , مردن ؟ يا شور و شوق پروردن ؟! چو آفتاب , به اين لحظه ها درخشيدن اميد و شادی و شور و نشاط بخشيدن مگر نه اينکه غمی سهمگين به دل داريم مگر نه اينکه به رنجی گران گرفتاريم نشاط مان را بايد هميشه , چون خورشيد , بلند و گرم در اعماق جان نگهداريم . مده به پيچک غم , آب و آفتاب و نسيم بيا دوباره به فرياد ارغوان برسيم !!! (( فريدون مشيری )) اين که کداممان عوض شده ايم اصلا مهم نيست ! لحظه ها در گذرند و اين ميان ... عشق است که يتيم مانده !!! من و تو تهديدی برای فضای سبز نبوديم ! خطری برای حيات وحش نداشتيم ! من و تو فقط جوان بوديم و آرزوهای کوچکی داشتيم !!! روز هايی می آيند که دلت می خواهد آدمی از آن خوب هايش , روبه رويت بنشيند خوب يعنی کمی بيشتر حوصله داشته باشد خوب يعنی کمی صميمی تر باشد يعنی به تو بيشتر از خودش فرصت حرف زدن بدهد و خودش را بيشتر از تو قضاوت کند بگذارد غريبی کنی , بی موقع ساکت شوی و آن گرماگرم صحبت , بغضت بشکند و ... شايد هم حرف هايی را که تو دلت می خواهد , بی حاشيه بگويد وقتی می داند به او نياز داری , ژست روشنفکری اش تو را در حال خودت رها نکند آدمی باشد که اول و آخر بتوانی رويش حساب کنی از بالا نگاهت نکند دچار خود بزرگ بينی و خود کوچک بينی هم نباشد آدمی که در کلام و نگاه خيلی بيشتر از , پند و اندرز محبت کند , محبت کند و محبت کند ............... دنيا هر چقدر هم که کوچک باشد , تو از من دور شده ای و اين تمام واقعيت هاست !!! من کودک احساسم را ميان کوچه های دلواپسی گم کرده ام ميان ازدحام دروغ ها , در هجوم سنگدلی ها , در خنده های مرگ بار .................................. آنجا ميان سياهی جايی که فرياد ها بی صداست و صدا ها در بن بست زمان خفته است . من گريه هايم در خفقان تنهايی حبس ابديت خرده اند و ابر چشمانم حق دفاع ندارند . اما ....................... پشت ميله های زندان تنهايی به اميد آن نوری هستم که شايد از دريچه قلبی , احساس گمشده ام را به من باز گرداند ....... شايد .............. حتی بر سر قبرم کلاغ ها با جامه سياه می آيند با قار قار کردنشان برايم اشک می ريزند افسوس کسی ديگر جز آنها يادی از من نمی کند گويا از نسل مرغانم نه آدميان ... پروانه سوخت شمع اشک ريخت پس خم گشت صورت پروانه نيمه جان را بوسه زد آنگاه با خاکسترش او را در زير شعله های بی رمقش که زمانی برای رقص پروانه مجلس را روشن می ساخت , پوشاند تا کسی از راز نيمه شب آنان باخبر نگردد .. کنجی خلوت ظلمت شب و سکوت زندگان در تنهايی خزان کنار روزنه ای که پنجره نام دارد نشسته ام در رويايی خام که هر لحظه بيشتر قلبم را می سوزاند و با سکوت همنوا می گردم و به ياد خاطرات بر باد رفته اشک می ريزم خاموش و بی صدا ... آيا خاطرات به سرقت رفته توسط افسر محبت پيدا خواهد گشت ؟.... بايد در خانه انتظار به سر برد .. 
ارسال نظر(3)

ارسال نظر(5)


ارسال نظر(2)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(3)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(3)

ارسال نظر(1)
| طراح : صـ♥ـدفــ |
