آخرين لحظه


ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ

او بود ...

کسی که يک لحظه بی من برايش دردناک ترين ساعات بود .

آری او بود , که تا آخرين لحظات که در کنارم ايستاده بود به من عشق می ورزيد , لب به شکوه گشوده بود .  می پنداشتم به حرف های من به تمسخر جواب می دهد , اما اقرار می کنم اشتباه فکر می کردم او هنوز مرا دوست می داشت . تا آخرين لحظه ای که از کنارم می رفت خنده بر لبانش حاکم و قلب مرا در ميان دست های بی رحمش می فشرد و می رفت ...

و حال چند روزيست که بی او , انسان مرده ای هستم ...

 


♥ شنبه 11 شهریور 1391 ♥ 23:49 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(2)


طراح : صـ♥ـدفــ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران