ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ
رسيدم به پايان ... پايان انتظار ... انتظاری پر از اميد ... انتظاری شيرين ... اما ... پايانی تلخ ...! اينجا پايان است ... پايان رفتن ... جاده تمام شده است ... بن بستی برای هميشه ...! کاش هنوز می شد رفت ... جاده می خواهم ... جاده ای بی انتها ... حتی تاريک ...! باران از گونه های ابرلغزيد ... من ... کنار جاده با نگاهی خيس ... خوب يادم هست ... جاده هم تو را گريست ...! می خواهم همه اين روزها بگذرد ... آرام يا تلخ فرقی نمی کند فقط بگذرد ! و من گويی که از کابوس راهی يافته باشم نفسی عميق بکشم به تمام روياهايم ... و در پس همه بودن ها و نبودن ها... چقدر دلم تنگ است ... گردن روزگار که نمی توان انداخت ! من می مانم ... تو می روی و من ... قصه ما چقدر تکراری ست ...!
نيمه شب پاييزی و مردی تنها ... چتری بالای سر , امتداد خيابان را طی می کرد خيابانی به وسعت تمام تنهايی ها ... روی شانه های آويزانش غمی نشسته بود نگاهی به آسمان انداخت قطرات اشک از گونه اش سرازير شد ... نمی دانم اشک آسمان بود يا چشمان نا اميدش بارانی ... می رفت از کنار چراغ های روشن صف کشيده خيابان ... شب سياه بود ... خيابان سياه بود و مرد تنها سياه پوش ... وقتی عشقش را در دل خاک آرام خواباندند , او نيز مرد اکنون يک روح سرگردان در خيابان مرده ... در مرداب تلخ زندگی می رفت و می رفت ... و آسمان همچنان همراهش می گريست ...!!! (ف- صداقت) فصل رنگارنگ پاييز قشنگ خش خش برگها توی کوچه ها نم نم بارون شرشر ناودون بوی خيس خاک يه هوای پاک اونور ساحل يه دل عاشق توی يه قايق زير بارونا وسط دريا آواز می خونه تنهای تنها دلش شکسته از همه خسته از بی وفايی ها داره دور ميشه دور دور دور از همه دنيا زير بارونا زير بارونا ( ف- صداقت ) قطاری سوی " خدا " می رفت و همه مردم سوار شدند , اما وقتی به بهشت رسيدند , همگی پياده شدند و فراموش کردند که مقصد " خدا " بود نه بهشت ...
از همين درختی که دوباره سبز شده است از همين خورشيدی که مهربان تر شده و از همين بارانی که گاه و بيگاه می بارد می شود فهميد , خدا هنوز هم حواسش به ما هست ...!!! ازقديم گفته اند , انسان ها از هم چيزهای تازه می آموزند من عشق را تمام و کمال به تو آموختم و تو بی وفايی را يادم دادی !!! هيچ وقت نفهميدم چرا درست همان کسی که فکر می کنی با همه فرق دارد يک روز مثل همه تنهايت می گذارد ؟!! بين تنهايی من و آدم های کوچه مان فاصله يک پنجره است يک دريچه سايه , يک دريچه روشن روشن از گرمی صبح زندگی سايه از آرامش نگاه شب روشن از لهجه گنجشکک اشی مشی سايه از آواز جيرجيرک پير روشن از جنبش مردمان روز سايه از سکوت بی قرار شب گاه می گشايمش به روی عشق گاه می بندمش به روی غم (ف-صداقت) 
ارسال نظر(1)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(4)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(1)
| طراح : صـ♥ـدفــ |
