ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ


ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ

من و تو

تهديدی برای فضای سبز نبوديم !

خطری برای حيات وحش نداشتيم !

من و تو فقط

جوان بوديم و

آرزوهای کوچکی داشتيم !!!

 

 

 

 

 

 

♥ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ♥ 18:57 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(1)

روز هايی می آيند که دلت می خواهد

آدمی از آن خوب هايش , روبه رويت بنشيند

خوب يعنی کمی بيشتر حوصله داشته باشد

خوب يعنی کمی صميمی تر باشد

يعنی به تو بيشتر از خودش فرصت حرف زدن بدهد

و خودش را بيشتر از تو قضاوت کند

بگذارد غريبی کنی ,

بی موقع ساکت شوی و آن گرماگرم صحبت , بغضت بشکند و ...

شايد هم حرف هايی را که تو دلت می خواهد , بی حاشيه بگويد

وقتی می داند به او نياز داری ,

ژست روشنفکری اش تو را در حال خودت رها نکند

آدمی باشد که اول و آخر بتوانی رويش حساب کنی

از بالا نگاهت نکند

دچار خود بزرگ بينی و خود کوچک بينی هم نباشد

آدمی که در کلام و نگاه خيلی بيشتر از , پند و اندرز

محبت کند , محبت کند و محبت کند ...............

 

 

 

 

 


 

♥ سه‌شنبه 23 آبان 1391 ♥ 23:02 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(3)

دنيا هر چقدر هم که کوچک باشد ,

تو از من دور شده ای و اين

تمام واقعيت هاست !!!

 

 


 

 

♥ سه‌شنبه 16 آبان 1391 ♥ 23:56 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)

من کودک احساسم را ميان کوچه های دلواپسی گم کرده ام

ميان ازدحام دروغ ها , در هجوم سنگدلی ها ,

در خنده های مرگ بار ..................................

آنجا ميان سياهی

جايی که فرياد ها بی صداست و

صدا ها در بن بست زمان خفته است .

من گريه هايم در خفقان تنهايی حبس ابديت خرده اند

و ابر چشمانم حق دفاع ندارند .

اما .......................

پشت ميله های زندان تنهايی به اميد آن نوری هستم

که شايد از دريچه قلبی , احساس گمشده ام را

به من باز گرداند .......

شايد ..............

 

 

♥ سه‌شنبه 09 آبان 1391 ♥ 09:56 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(1)

حتی بر سر قبرم کلاغ ها با جامه سياه می آيند

با قار قار کردنشان برايم اشک می ريزند

افسوس کسی ديگر جز آنها يادی از من نمی کند

گويا از نسل مرغانم نه آدميان ...

 

 

♥ چهارشنبه 03 آبان 1391 ♥ 10:54 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(1)

پروانه سوخت

شمع اشک ريخت

پس خم گشت صورت پروانه نيمه جان را بوسه زد

آنگاه با خاکسترش او را در زير شعله های بی رمقش که زمانی

برای رقص پروانه مجلس را روشن می ساخت , پوشاند تا کسی از راز نيمه شب آنان باخبر نگردد ..

 

 

♥ یکشنبه 30 مهر 1391 ♥ 22:39 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(3)

 

کنجی خلوت

ظلمت شب و سکوت زندگان در تنهايی خزان

کنار روزنه ای که پنجره نام دارد نشسته ام در رويايی خام که هر لحظه بيشتر قلبم را می سوزاند

و با سکوت همنوا می گردم و به ياد خاطرات بر باد رفته اشک می ريزم خاموش و بی صدا ...

آيا خاطرات به سرقت رفته توسط افسر محبت پيدا خواهد گشت ؟....

بايد در خانه انتظار به سر برد ..

 

 

♥ پنج‌شنبه 27 مهر 1391 ♥ 20:44 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(1)

ای غزال من روزها در فراقت ديده بر راه دوخته ام , مژگانم زمينی را که قدم بر روی آن می نهادی , می روبد . لبانی که بارها از روی مجبوری بوسيده بودی , حال بر سينه خاکستری زمين که قدم می گذاشتی بوسه می زند . من ديگر تاب دوری تو را ندارم ...

بيا چون گذشته با يکديگر آشيانه بسازيم , بيا تا چون ايام گذشته هم لانه گرديم . تو بهتر از هرکس می دانی که به هيچ کس جز تو اميد نداشتم , حال اميدم به نااميدی تبديل گشت .

محبوب من تو از دوری من رنج نمی بری ؟ تو در انتظار من نيستی ؟ ای کاش پاسخ اين سوالات را می دانستم . امروز همچون روزهای پيشين در فراقت سپری شد .

ای روز لعنت بر تو ..

 

 

 

♥ یکشنبه 16 مهر 1391 ♥ 21:34 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(2)

ای کاروانيان 

آيا غريبه ای را در شوره زار تنهايی نديده ايد ! ...

او از جاده قلب من سفر کرد و ديگر برنگشت ....

 

♥ شنبه 08 مهر 1391 ♥ 23:16 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)

کشتی قلبم گرانبها ترين کالا های غم و غصه را

بار زد و لنگر جدايی را از اعماق قلبم بيرون کشيد

اما رودخانه چشمانم خشکيده بود زيرا

آبش را در لحظه لنگر کشيدن کشتی تمام کرده بود ...

 

♥ شنبه 08 مهر 1391 ♥ 23:06 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(2)


طراح : صـ♥ـدفــ


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران