ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ
قشنگ ترين لحظه ها زمانی ست که زير باران گريه کنی ... زير باران فرياد بزنی ... زير باران قدم بزنی ... و خيس خيس باران شوی ... چون نه کسی اشکت را می بيند و نه فريادت را می شنود و نه احساست را درک می کند ... (ف-صداقت) به دور دست ها می نگرم ... به جاده ای که در اندوه رفتن مچاله است ... ديگر به دست های سرد زمستان خو کرده ام ... وقتی نمانده است ... من سالهاست در افکار سرد , پوسيده ام ... و رفتن در تشويشی گنگ يخ زده ست ... ديگر معجزه ها چون خيالند ... من ... بی رنگ و تنها چون تصوير گيج مرداب و اندوه بی رنگ پروانه ای در سقوط ... وقتی نمانده است ...! ديشب دريای دلواپسی هايم را غزل غزل گريستم ... اينک آکنده از بغضی ناشکفته با دلتنگی هايم شعر می سرايم ... تو در چشمان مهتابی کدامين ستاره خفته ای که حتی يک لحظه به دنيای روياهايم سرک نمی کشی ...؟ تو در کدامين سرزمين خانه کرده ای که فرياد بلند دردهايم را نمی شنوی ...؟ ای خسته از تکرار تنها دلخوشی ام تکرار لحظه هايست که در اين سراب سوخته با خيالش زنده مانده ام ... به تارک زمين می ريزد نفس های از هم گسسته ام ... آنگاه که سنگ ها , ستاره می شوند در بی شمار آرزو های فسرده ام ...! حصار دور من غم است ... روزهای من , جنس شب است ... فرياد من چه بی صداست ... دنيای من ماتم سراست ... با گريه دنيا آمدم همراه گريه زيستم ... با اشک , شمع عمر من می سوخت و من می زيستم ... اما کسی درکم نکرد که زنده ام و کيستم ... افسوس وقت مردنم احساس کردند نيستم ... ف-صداقت می خواهم بروم ... چه زيباست آنجا که دريا به انتها می رسد ... من و آسمان هر دو به آنجا می رويم ... و تو خيلی دورتر ها ايستاده ای ... نظاره کن رفتنم را ... ديگر فرصتی نيست برای بازگشت ...! رسيدم به پايان ... پايان انتظار ... انتظاری پر از اميد ... انتظاری شيرين ... اما ... پايانی تلخ ...! اينجا پايان است ... پايان رفتن ... جاده تمام شده است ... بن بستی برای هميشه ...! کاش هنوز می شد رفت ... جاده می خواهم ... جاده ای بی انتها ... حتی تاريک ...! باران از گونه های ابرلغزيد ... من ... کنار جاده با نگاهی خيس ... خوب يادم هست ... جاده هم تو را گريست ...! می خواهم همه اين روزها بگذرد ... آرام يا تلخ فرقی نمی کند فقط بگذرد ! و من گويی که از کابوس راهی يافته باشم نفسی عميق بکشم به تمام روياهايم ... و در پس همه بودن ها و نبودن ها... چقدر دلم تنگ است ... گردن روزگار که نمی توان انداخت ! من می مانم ... تو می روی و من ... قصه ما چقدر تکراری ست ...!
نيمه شب پاييزی و مردی تنها ... چتری بالای سر , امتداد خيابان را طی می کرد خيابانی به وسعت تمام تنهايی ها ... روی شانه های آويزانش غمی نشسته بود نگاهی به آسمان انداخت قطرات اشک از گونه اش سرازير شد ... نمی دانم اشک آسمان بود يا چشمان نا اميدش بارانی ... می رفت از کنار چراغ های روشن صف کشيده خيابان ... شب سياه بود ... خيابان سياه بود و مرد تنها سياه پوش ... وقتی عشقش را در دل خاک آرام خواباندند , او نيز مرد اکنون يک روح سرگردان در خيابان مرده ... در مرداب تلخ زندگی می رفت و می رفت ... و آسمان همچنان همراهش می گريست ...!!! (ف- صداقت) 
ارسال نظر(4)

ارسال نظر(2)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(1)


ارسال نظر(0)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(4)

ارسال نظر(1)
| طراح : صـ♥ـدفــ |
