ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ
آخرين اميد , آخرين منزل عشق جايی که ديگر از شور و هيجان روز اثری نيست . نشانه ای از سنگدلی اهريمن شب که عاقبت فرشته روز در جنگ با اهريمن شب مغلوب می شود و سياهی بر سپيدی غلبه می کند و در اين ميان ستارگان شب جلوه گر می شوند تا بر دل عشاق سوخته دل مرحم گزارند اما کم کم جنگ پايان می گيرد و سياهی سلطان سنگدل همه جا را تحت تسلط خود درمی آورد . پرندگان کوچک به لانه ها بازمی گردند , آنها به سپيدی می انديشند . به سپيدی روی آفتاب , چون آفتاب مظهر عشق است . ولی باز هم نگاهم به نقطه ای دوردست به آن درختی که روزی ميعادگاه عشق بود دوخته شده است . صدای تو در گوشم زنگ می زند که مرا صدا می کردی . آيا به ياد می آوری ؟ آن وقت که صدای آن پرنده کوچک و زرد رنگ را از فراق دلدارش به جان آمده بود . و تو گفتی اگر قدرت داشتم به او می گفتم شکوه مکن اين است سزای عاشقی که ندانسته در دام های دلدار بی وفا گرفتار شده است . بر خيز و برو , بيهوده اشک نريز . اکنون به من بگو آيا من هم بيهوده به دام عشق تو گرفتار شدم . اگر چنين است من نيز ديگر نخواهم گريست فقط عشق تو را چون خاطره ای در دل نگاه خواهم داشت ...
قلب آسمان گرفته غروب است ... خورشيد کجاست ؟ يادم آمد که او برای تشييع جنازه انسانی پاک به گورستان زمين رفته است ... اميد من ... در اين تيرگی شب کنار شعله سوزان شمع , به ياد تو بيدار نشسته ام . نمی دانم به خواب رفته ای يا با فکر و انديشه چون من می جنگی . ديدگان آبی رنگت را پرده ای در پس خود مخفی داشته و پاسداران سياه جامه پلک ها روی هم آرميده اند . غافل از اينکه من در کنار اين شمع به ياد آنم که چرا با بی رحمی و سنگدلی مرا ترک کردی و آخرين نگاهت چنان بر پيکرم آتش زد که ساعت ها بلکه روزها در انديشه ام .......
وای باران ... باران ... شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟........ فريدون مشيری
زندگی لبخند عشق به چشمان گريان آدميست آدمی ساده لوح که به لبان بسته شده زندگی می نگرد...!!!
هرگز در را به صدا در نمی آورد , مهمانی است ناخوانده در را می گشايد و وارد می گردد , او را نمی بينی , صدايش را نمی شنوی تنها احساس می کنی دردی مالامال از آه تمام سينه ات را فرا می گيرد و ابر های آبی چشمانت بانگ باريدن دارد ... صاعقه های آه از قلبت می جهد و برق غم وجودت را آتش می کشد و آن وقت است که سيل باران از چشمانت فرو می بارد ... آه اين چه مهمانی است که تحفه هايش جز اشک و آه چيز ديگری نيست شايد بدانی جز سرکار غم کس ديگری نيست ...
وقتی قلب چون تکه چوب شکسته ای بر روی اقيانوس زندگی در حرکت باشد هرگز به ساحل اميد نخواهد رسيد جز با جسدی سرد و مرده وقلب من شکسته تر از هر چيزيست که تصورش را بکنی .......!!! زندگی چيست ؟ ستيز با مرگ هستی چيست ؟ تلاش برای آينده پس تو ای طلوع فردا با مرگ بستيز و مرا به دياری سرشار از طلوع شادي های زندگی فراخوان ...!!! مترسک گفت : گندم تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفريدند وگرنه من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود ...!!!
در کمان زندگيم هفت رنگ پيدا کردم : غم پريشانی تنهايی جدايی حسرت رنج
ارسال نظر(0)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(2)

ارسال نظر(1)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(2)

ارسال نظر(0)

ارسال نظر(1)
ارسال نظر(1)
| طراح : صـ♥ـدفــ |
