ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ
يک روز چيزی پس از غروب تواند بود وقتی , نسيم زرد , خورشيد سرد را چون برگ خشکی از لب ديوار رانده است ! وقتی , چشمان بی گناه من , از رنگ ابرها فرمان کوچ را تا انزوای مرگ ناديده خوانده است وقتی که قلب من خرد و خراب و خسته از کار مانده است چيزی پس از غروب تواند بود . فريدون مشيری
♥ چهارشنبه 21 تیر 1391 ♥ 13:14 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(0)
| طراح : صـ♥ـدفــ |

ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید