"مرد تنها "


ღ...ღ سايه روشن ღ...ღ

 

نيمه شب پاييزی و مردی تنها ...

چتری بالای سر , امتداد خيابان را طی می کرد

خيابانی به وسعت تمام تنهايی ها ...

روی شانه های آويزانش غمی نشسته بود

نگاهی به آسمان انداخت

قطرات اشک از گونه اش سرازير شد ...

نمی دانم اشک آسمان بود يا چشمان نا اميدش بارانی ...

می رفت از کنار چراغ های روشن صف کشيده خيابان ...

شب سياه بود ... خيابان سياه بود و مرد تنها سياه پوش ...

وقتی عشقش را در دل خاک آرام خواباندند , او نيز مرد

اکنون يک روح سرگردان در خيابان مرده ...

در مرداب تلخ زندگی می رفت و می رفت ...

و آسمان همچنان همراهش می گريست ...!!!

 

(ف- صداقت)

 


♥ پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1392 ♥ 22:33 بـ ه قـلمـ xn----ymc5afi2idko ♥
ارسال نظر(1)


طراح : صـ♥ـدفــ


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید